A iran emrooz (ايران امروز) IRAN EMROOZ (iranian political Bulletin)
Site hosted by Angelfire.com: Build your free website today!
‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





ادامه تلاش خردمندانه دوم خرداد، بنای جبهه‌ای نيرومندتر است!
اينگونه با زمان پيش می‌رويم
• عموم مردم ، مبارزان و پيکارگران ِ حرفه‌ای نيستند که هر لحظه که لازم شد خطر ِ زندان و اعدام و تبعيد را نيز بجان بخرند؛ آنان در چم وخم زندگی روزمره و مسؤليت‌هايش درگيری‌های قانون مندی دارند که جز با حمايت قوانين جاری کشور نمی‌توانند حرکت کنند. از همين رو حضورشان در صحنه سياست نيز به ضرايب ايمنی معينی نياز دارد
• جنبش دانشجويی تقريبأ درهيچ کشوری منشأ تغيير مناسبات سياسی نبوده است و ثانيأ و بی هيچ ملاحظه! جنبش دانشجويی ايران اينک در خطر کجراهه‌هايی ست که يکی از تندترين پيچ‌های آن بيانيه ٢٤ گروه دفتر تحکيم وحدت بود


مليحه محمدی
جمعه ١٦ خرداد ١٣٨٢
maliehe@t-online.de

جنبش دوم خرداد ارزشمندترين دستاورد مردم ايران پس از ملی شدن صنعت نفت است و نه انقلاب بهمن!
انقلاب بهمن حرکتی از سر استيصال و ناچاری بود که تحت دو عامل مصيبت بار، ناگزير از وقوع شد. عامل نخست و اصلی، استبداد خشن و هرروز فزاينده رژيم پهلوی بود که به موازات شعار تمدن بزرگ در همان حالی که چشم مردم را هرروز بيشتر به پيشرفت‌های غرب باز می‌کرد، با خوش خيالی همه ديکتاتورها تصور می‌کرد که جامعه ايران بايد غرب را تنها از روزنه‌هايِی که او می‌خواهد ببيند! آزادی لباس پوشيدن و رابطه جنسی را ببيند، اما آزادی بيان و عقيده و احزاب را ناديده بگيرد. پادشاهی انگلستان را که ملکه در آن بخشی از تشريفات است، و قدرت تصميم گيری پارلمان آنها را ببيند و به روی خودش نياورد که پارلمان در ايران آنقدر جدی ست که نماينده اول اهالی پايتخت با سه هزار رأی به مجلس می‌رود. و شاهنشاه شخصأ رستاخيزفرموده وهمان دو حزب فرمايشی را هم تخته می‌کند. آزادی انتقاد و اعتراض را آنور دروازه تمدن بزرگ ببيند و نبيند که شاه ايران يک نشريه و جريده مستقل باقی نگذاشته و بچه‌های مردم را برای خواندن کتاب مادر زندانی می‌کند!
عامل ديگر، تمکين روشنفکران ِ سياسی در درون و بيرون از حکومت، به اين استبداد ِ خفت بار بود. که برای تغيير شرايط راهی جز طغيان پيش رو نمی‌گذاشت. حال چه طغيان جوانانی که شهامت از جان گذشَتن داشتند و مبارزه چريکی را براه انداختند، چه طغيان ملی در شکل انقلاب!
 تسليم سياسيون خارج از دستگاه حکومتی باز تاب يک پروسه طولانی  سرکوب و ارعاب از جانب پهلوی‌ها بود که بالا رفتن سنين عمر آغازگران تبديل به سنت شده بود. اما تسليم روشنفکران درون رژيم هيچ جز چاکر منشی و منفعت طلبی هميشگی اذناب قدرت نبود. و باز همينجا بخصوص به کسانی از آنان که امروز دموکرات شده‌اند و سنگ مردم و آزادی را به سينه‌هاشان می‌زنند، برای چندمين بار و نه آخرين بار! بگويم که اگر مردم بخواهند ادعای جداشدن از مرام استبداد، و رو يکرد به آزادی را از کسانی بپذيرند، آن کسان چهره‌هايی چون گنجی و حجاريان و عبدی و صدها اصلاح طلبانی هستند که در حضور قدرت و با وجود امکان بهره برداری از قدرت به آن پشت کرده اند! و نه کسانی که تا روز آخر بله قربان گفتند و همين اينک با کمال افتخار می‌نويسند که با همه غرور و هويت وزارتی و وکالتی شان، نامه ملوکانه را در بسته و چشم بسته به چاپ می‌سپرده‌اند. ذره‌ای از آزادگی و شهامت يک روحانی سنتی نظيرآقای منتظری، در تمام وجود روشنفکر ماآب ِ اينان نيست. دردی اگرهست حسرت روزهای از دست رفته قدرت و عزت است.

حضور يا غيبت مردم در صحنه فعاليت‌های سياسی، اجتماعی
جوامع انسانی در هر شرايطی به حضور در عرصه‌های اجتماعی و مبارزه برای تحقق خواسته‌ها ی خود نياز و تمايل دا رند. انجام اين امر اما مثل هر رويداد ديگری شرط‌های لازم و کافی را طلب می‌کند.
شرط لازم برای تحقق چنين حضوری وجود خواسته‌ها و ايده آلْهای شخصی و اجتماعی، ورای برنامه‌های جاری حکومتگران است. اين شرط در هر جامعه و تحت هر حکومتی هميشه موجود است. زيرا خواست مردم همواره از حکومتگران هر چقدر هم که صالح باشند، بيش‌تر و پيش‌تر است. و همين است رمز پيشرفت و توسعه جوامع.
اما شرط کافی برای حضور مردم در اين عرصه‌ها، همواره برقرارنيست! اين شرط وجود شيوه‌هايی از مبارزه است که آنچنان پرخطر و جسارت آميز نباشند که تنها مبارزان حرفه‌ای قادر به شرکت در آن و پرداخت هزينه‌هايش باشند!
زيرا عموم مردم ، مبارزان و پيکارگران ِ حرفه‌ای نيستند که هر لحظه که لازم شد خطر ِ زندان و اعدام و تبعيد را نيز بجان بخرند؛ آنان در چم وخم زندگی روزمره و مسؤليت‌هايش درگيری‌های قانون مندی دارند که جز با حمايت قوانين جاری کشور نمی‌توانند حرکت کنند. از همين رو حضورشان در صحنه سياست نيز به ضرايب ايمنی معينی نياز دارد. و از همين روست که بزرگترين موفقيت يک سازمان سياسی يافتن و اعمال شيوه‌هايی از مبارزه است که بتواند لايه‌های هر چه وسيعتری از مردم عادی اجتماع را به ميدان مبارزه بياورد. و تنها در نتيجه چنين حضور وسيعی ست که حکومت‌های مستبد ناچار به عقب نشينی خواهند شد؛ وا ِلا در برخورد با مخالفان داخلی اگر اصل بر خشونت باشد هميشه حکومت‌های مستبد پيروزند؛ زيرا هم قدرت آتش بيشتری دارند و هم بنا بر خصلت استبدادی شان امکان اخلاقی برای اعمال بالاترين حد خشونت‌ها.
سازمان‌های انقلابی ايران قبل از انقلاب بهمن به مجموعه دلايل نتوانستند شيوه‌های مبارزه را آنچنان کم هزينه و گام به گام کنند که عموم مردم شهامت پيوستن به آنان را بيابند. و رهبری مذهبی انقلاب نه به تبع يک خرد معين سياسی بل به دليل محافظه کاری طبيعی خود توانست از اين امکان برخوردارشود و باقی قضايا پيش آمد که بارها گفته و شنيده‌ايم و هنوز نيز بی نياز از تحليل نيست.
باری اين طرح کلی و بسيار خلاصه از چرايی وقوع انقلاب بهمن، شيوه و کيفيت نيروهای شرکت کننده در آن، کمک می‌کند که نگاهی بکنيم به سير حضور وخروج مردم بعد از انقلاب بهمن و تا امروز.

منحنی حضور و غيبت مردم ايران!
تا مدتها پس از انقلاب وسيعترين گروههای مردم به رهبری مذهبی انقلاب اعتقاد و باور داشتند؛ با تأکيد بر اين واقعيت که اکثريت عظيمی از آنان باورشان بر توهماتی استوار بود که بايد گام به گام از پيکر آن اتحاد بزرگ فرو می‌ريخت!
 اما گذشته از اين دو طيف بهم پيوسته که اکثريت هم بودند، حضور مردمان ديگری در جامعه واقعيت داشت که خواهان آگاهی از گفتمان‌های ديگر و يا اصلأ معتقد به اهدافی غير از حکومتگران بودند. اينان نيز هم کثرت داشتند و هم گوناگونی! يعنی علاوه بر نياز به حضور مستقل از حکومتگران، به اعلام استقلال از يکدگر نيز معتقد بودند.
ببينيم که اين جامعه انقلاب کرده با اين تناقضات پيدا و نهان حضور اجتماعی خود را چگونه متحقق می‌کرد. چون براستی همه مردم در صحنه سياسی حضور داشتند! به اين ترتيب که:
گروه اول که حاميان بی چون و چرای حاکميت انقلابی بودند ( حال از سر توهم يا باور) مشکلی برای بيان خود نداشتند و در پناه حکومتی که به آن معتقد بودند، حضور خود را در صحنه‌های گوناگون اجتماعی و سياسی ، اثبات می‌کردند.
اما برای آن ديگران که بر شمردم، مسئله هرگز به اين سهولت نبود زيرا اولأ و قبل از هر چيز متعلق به جامعه ايبودند که که پس هزاره‌های استبداد با شعار آزادی انقلاب کرده و تصورش از دمو کراسی ی خفه شدن اقليت در حکومت اکثريت بود!
علاوه بر اين پيشزمينه، می‌بينيم که پس از انقلاب بهمن حتا در همان نخستين ايام پس از پيروزی، هرگزآزادی  مخالفت تضمين واقعی نداشت؛ هيچ زمانی آزادی انديشه و انتقاد عليرغم مواد قانونی مدون، از حمايت قانون برخوردارنشد! در پناه موادی از قانون اساسی که آزادی بيآن يا اجتماعات را تعريف می‌کرد و هنوز بنيادگرايان تفاسير تشکيلاتی! خود را بر آن نبسته بودند، از سويی نيروهای سياسی اجازه برگزاری گرد هم آيِی می‌گرفتند و از سوی ديگر باند‌های منظمی با بهره گيری از عواطف خام مذهبی مردم به آن هجوم می‌بردند. وطرفه اينکه عليرغم ِ اطمينانی که مردم ازحملات اين باندها داشتند، وعليرغم ترديدی که به خودسربودن آنان داشتند، هر بار وسيعتر از نوبت قبل در فراخوانهای سازمان‌های سياسی ديگر انديش شرکت می‌کردند! آخرين گردهم آيی علنی روزکارگر در شهر تهران در سال ٦٠ برای تاريک انديشان و هواداران نادان شان هولناک و حيرتبار بود؛ زيرا آنان گفته و اينان باور کرده بودند که، يک گروه معين يک روز به اسم فدايی، يک روز به اسم مجاهد روزی دگر به نام توده‌ای و روزی زير پرچم ملی تظاهرات می‌کنند! و آنروز با چشم‌های از حيرت و دهان‌های به جهالت دريده ديدند که مجاهدين و فداييان در جمعيت‌های صدها هزار نفری، توده‌ای‌ها چند ده هزار و هرکدام جداگانه گردهم آيی خود را برگزار کرده اند! بماند گروه‌های جداگانه ديگر. و برکنار بودند هنوز ملی يون و ملی مذهبی‌ها که خداوند عمر و عزت شان را زياد کند ولی آنروزها آنها از کارگر و متحدانش زيادی تبری می‌جستند!
 باری! نميتوانم اينک يادی نکنم از آن روز ١١ ارديبهشت سال ٦٠ که هول وحيرت تماميت خواهان وقاحتی شد که در ميدان "آزادی! جان دخترک دهساله ميترا صانعی را گرفت ، مبارز صديق راه آزادی اکبر دوستدار صنايع را از يک پا محروم کرد و صدها نفر را در تهران مجروح و روانه بيمارستان‌ها کرد. اما حتا پس از اين حملات سبعانه نيز فراخوان‌های دگرانديشان با پاسخ بخشهای وسيعی از مردم مواجه می‌شد زيرا خواست ابراز حضور و عقيده وجود داشت و تصورعلنی بودن اين نهادهای سياسی و مجاز بودن آن تظاهرات به آنان شهامت حضورمی بخشيد و نيزاين اطمينان را که رژيم نمی‌تواند آنان را به جرم شرکت در اين فعاليت‌ها به زير زندان و شکنجه و آزار بکشد. بدنه عمومی جامعه به چنين تضمين‌های امنيتی حداقلی برای پيوستن به حضور سياسی نياز دارد.

چگونه اين فضا از ميان رفت؟
حملات باندهای سياه به اجتماعات و اماکن و حتا انتشارات و دفاتر دگر انديشان به هيچ وجه سر خود نبود و نشان از پيشروی نيرويی در حاکميت داشت که حتا بنی صدر و بازرگان را که پيش از بسياری از آنان دم از اسلام و آزادی زده بودند، تحمل نکرده بود و می‌رفت که همه کس و هيچ چيز را جز خود از ميان بردارد. ممکن است ضروری نباشد، اماشايد باز بهتر است بگويم که من در اين باب مدافع همه اشکال و معانی  مخالفت‌هايی که با جمهوری اسلامی شد نبوده و نيستم. اما اشتباهات اپوزسيون سياسی در هيچ کشوری مجوز سرکوب و کشتار توسط حاکمان نيست. بخصوص حاکمانی که خود به استقبال شيوه‌های خشن برخوردهای سياسی می‌روند و آن را ترويج می‌کنند.
باری تظاهرات بی مضمون و موقع نشناسانه مجاهدين خلق در سی خرداد سال ٦٠ تيغی را که زنگی مست می‌جست به دست ِ او داد تا موجی از کشتار و ارعاب را به راه بياندازد تا در پناه آن هيچ مخالفتی ممکن نباشد مگرآنکه مخالف انگ طغيانگر و برانداز بخورد. نفسی تازه کرده و نکرده موج وسيعی از پی گرد و دستگيری از دگر انديشان را در سال ٦٢ براه انداختند که زندانيانش گروگان‌های آنان ماندند تا...
پايان جنگ هشت ساله به ترتيبی واقع نشد که آنان انتظار داشتند. و آن حيثيت کاذب موهومی را که ايشان جستجو می‌کردند، تأمين نکرد. برای ارضای غرور بی معنای خود و هواداران ناآگاهشان نياز داشتند که فکر و ذهن آنان را متوجه دشمنی ديگر کنند و چه بهتر که اين دشمنان اين بار از درون باشند و هيچ ننگ نيز نداشتند اگر آنان يارای کوچکترين دفاعی از خود را نداشتند و اسرای زندان‌های آنان بودند. يعنی امانت مردم در دستگاه عدالت آنان!!
فضای بی عملی يأس و انفصالی که پس از آن به جامعه حاکم شد، درچارچوب مختصات تاريخی و اجتماعی خود بسيار طبيعی و نمونه وار بود! يک جامعه آسيب ديده از سرکوبی خشن! سرکوب سنگينی بعد از يک دوره کوتاه از آزادی  تدوين نشده و نهادی نشده.
پس از فروکش کردنِ خيزش انقلاب بهمن و مصائب هشت سال جنگ ويرانگر، ديگرجسم و روح جامعه خسته‌تر از آن بود که بتواند باز در عرصه نبردهای خشونت بار درگير شود و از سوی ديگر احزاب و سازمانهايی که تجربه کار مسالمت آميز سيآسی در ميا ن مردم را داشته باشند، وجود نداشتند. هر شيوه‌ای از اعتراض علنی از جامعه رخت بسته
بود. يعنی بار ديگر، پيدايش دورانی که اعتراض و مقاومت هزينه‌هايی طلب می‌کرد که، تنها از سوی عناصر سياسی معين و حرفه‌ای قابل پرداخت بود و افراد عادی اجتماع توان پرداخت آن را نداشتند. و باز در يک کلام عدم وجود شيوه‌های کم هزينه‌ای که مشارکت عمومی در مبارزه را ممکن کند!

فضای سياسی اجتماعی قبل از دوم خرداد!
رژيم جمهوری اسلامی پس از يورش سال ٦٧ که حذف ِ فيزيکی نه تنها مخالفان که حتا منتقدان اش بود، تعرض سامان يافته را به کانون‌های نشر فرهنگ و انديشه به مثابه خاستگاه هر مخالفت و مقاومت تازه‌ای آغاز کرد.
در پايانه سال ٧٥ بجز روزنامه سلام که از حرمت ِ تاريخ ِ تسخير سفارت امريکا بهره مند بود وقادر بود جسارتی در بيان نارضايی‌ها بروز بدهد، نشريات معدود و هرروز محدودتر يوميه شباهت‌های روزافزونی پيدا می‌کردند با رنگين نامه‌های بی خاصيت و مجيزگوی آريامهری. تحرک ِ هنوز انديشه ورزی، به جان کندن اگر وجود داشت، در گاهنامه‌ها و ماهنامه‌ها يی بود مثل آدينه و جامعه سالم و گردون و چندتايی ديگر که عرصه بر آنها نيز هرروز تنگ‌تر می‌شد. انبوه کتابها بود که صاحبانش در انتظار اجازه نشر پير می‌شدند، و يا کتابها که خمير می‌شد.
در وزارت ارشاد مقاومت خاتمی در مقابل تعرضات روزمره و پيوسته به مطبوعات و به عرصه چاپ کتاب، در توازن قوای آنروز کيفيت محسوسی ايجاد نمی‌کرد؛ و جز به کناره گيری  او از دولت ِ‌هاشمی رفسنجانی نميتوانست منجر شود.
اين اتفاق در سال ٧١ افتاد و وزارت ارشاد نخست با حضور ِ علی لاريجانی و سپس جناب ميرسليم دربست در اختيار ِ باند آزادی ستيز و تماميت خواه قرار گرفت که راهبرد انديشگی اش با باند سعيد امامی شد.
تمام تجاوزات به حريم ِ مطبوعات و بگير و ببند‌ها که امروز تنها با دخالت قوه قضائيه ممکن می‌شود، آنروز توسط وزارت ارشاد و با کمترين تنش‌ها رايج و جاری بود! شريعتمداری در کيهان به پشتيبانی و همفکری سعيد امامی بدون مزاحمت‌ها و بی آبرويی‌های امروزی سلطان عرصه خبر و تحريک و شانتاژ بود.

بستر رشد جنبش دوم خرداد
شکست سياست‌های خاتمی و همکارانش در وزارت ارشاد و سلطه کامل جريان پليسی بر سراسر فضای دمکراتيک ، پايان يک دوره سياسی و آغاز دوران تازه‌ای شد که به اعتقاد من باز آن پارامتر مهم و تعيين کننده ، يعنی يافتن شيوه‌های مشارکت مردم در حيات سياسی جامعه اصل شد!
جامعه نمی‌توانست نياز خود به ابراز خواسته‌ها را که به بهای سنگينی به دست آورده بود از دست بدهد و خواست دگرگونی را ناديده بگيرد؛ پس چاره‌ای نداشت غيراز اينکه در جستجوی راههايی تازه و ممکن برآيد!
در غياب رهبرانی انقلابی، يآ تمامت خواه ، خاستگاه اين جستجو اينبار هيچ کجا نمی‌توانست باشد مگر کانون‌های نشر انديشه که در ميهن ما اگر چه همواره مسلخ جان‌های پاک، اما هرگز بی رونق نبوده است!
بارها نوشته‌ام و به سهم خود وامدار اين حقيقت هستم که در ايران ِ پس از انقلاب بهمن اهل قلم، بخصوص! پس از شکست‌های خونين احزاب، پرچمداران جسور و صادق آزادی بوده‌اند. و نکته افزاينده اينکه از سياسيون نيز آنان که سری در گير انديشه داشتند و جانی از بگير و ببند بدر بردند، رخت به درگاه مطبوعات کشيدند و از گزارش تا مقاله نويسی به روشنگری پرداختند و عنصر اصلی ترويجی همه جا راهبردن به مغصود از هر روزنی بود. عمده تلاش آنها می‌توانست در گاهنامه‌ها انعکاس بيابد تيراژ و تماس مستقيم در کثرت ممکن نبود اما انديشه در جامعه ِ ساکت ِ بی عمل که به ناچار غکور شده بود جاری می‌شد. نويسندگان ارزشمند و آزاده‌ای چون گلشيری و دولت آبادی وديگران که به طول عمر نويسندگی خود آزار استبداد را برده‌اند، ماندند و زير هول و فشار مدام مستبدين حاکم از يکسو و انگ‌ها و دشنام‌های وقيحانه گروهی کم خرد از بيرون مرزها انديشه تغيير از درون را، حرکت از امکانات موجود را با خون دل در ميهن گرفتار ترويج کردند. اين روند خجسته طبعأ با گسست روزافزون مسلمانان صادقی که با آرزوهای  نيک به خدمت دستگاه حکومتی درآمده بودند، از جرگه استبداديون همراه بود. و دستگاه استبداد نيز قطعأ اين فرو پاشی را شاهد بود. تن دادن به کانديداتوری خاتمی به خيال انجام نمای بی زيانی از رقابت انتخاباتی بود و نتيجه اش برای آنان نيز نظير برندگان غير قابل پيش بينی!

دوم خرداد وعده‌های انجام شده و نا شده!
باری در باره اينکه چرا رأی به خاتمی عاقلانه‌ترين گزينه بود بارها نوشته‌ام و برای جلوگيری از اطاله کلام فقط همان تکراری ترين‌ها را می‌آورم که بايد گفتمان آزادی بحث مسلط و بی بازگشت جامعه ايران می‌گرديد و در همه تريبون‌های رسمی و غير رسمی فرياد می‌شد و آنقدر بلند و آنقدر به تکرار که راه بازگشت باقی نماند!
دوم خرداد گام نخست و اصلی‌ترين سنگ بنای آزاديخواهی نوين ايران است. با بنّايانش که مردم‌اند، حاملانش که اصلاح طلبان دولتی هستند، و متفکرانش که روشنفکران چپ ، ملی ، و ملی مذهبی و نوانديشان دينی هستند.
 به سوی هدف رفتن به معنای هيچ نيافتادن و هرگز نايستادن نيست. انتخاب اصلاح طلبان انتخاب اصلح جامعه ما بوده است و به حرمت خود باقيست اندکی از آنان هم که ادامه راه را بيايند يعنی برای اولين بار در تاريخ کشور ما مردم نمايندگانی به حکومت فرستاده‌اند، که از ميان خود رزمندگان راه آزادی به جامعه پيشکش کرده است. هيچ يک هم که اصلاح طلبی را پی نگيرند، باز اصلاح طلبان با حضور شکنجه بار خودشان در حاکميت، استخوان در گلوی استبداد شده‌اند و شکاف ميان ديکتاتوری و آزادی را آنچنان در جامعه ما تعميق کرده‌اند که پر نخواهد شد مگر با گسترش آزادی! وبه قول مسعود بهنود آزاده‌ای از اهل قلم و مطبوعات ايران " اصلاح طلبانی که در اين پنج سال سعی خود کردند و از جمله به تمامی مردم نشان دادند که گرفتار کدام اهريمنند..."
دوم خرداد وعده توسعه سياسی و فرهنگی بود. امروز عليرغم فشارهای سياسی موجود در جامعه ايران اين جامعه آزادترين فضای سياسی خود را از سرکوب‌های سال ٦٠ تا کنون تجربه می‌کند. و اگر از سه سال اول که حاکميت هنوز جا خوش نکرده بود بگذريم، در آزادترين موقعيت خود پس از کودتا قرار دارد. و از همه مهم‌تر اينکه به هيچ وجه با دوران قبل از دوم خرداد قابل مقايسه نيست.
دوم خرداد وعده توسعه فرهنگی داد در فضايی که وزارت ارشادش و مطبوعاتش و وضعيت چاپ کتابش را در بالا آوردم. اينک در ايران وضعيت چاپ کتاب به هيچ وجه در شرايط نااميد کننده گذشته قبل از دوم خرداد يا گذشته‌های دورتر از آن نيست. حتا بسياری از نويسندگان تبعيدی خارج کشور آثارشان در ايران چاپ و تجديد چاپ شده است. در سال هفتاد و پنج ٧٤٨ نشريه در ايران مجوز انتشار داشتند و اينک پس از تمامی تعرضات مستبدين به مطبوعات اين تعداد به ١٩٨٥ رسيده است، و بفول عيسا سحرخيز اين نشان دهنده بالا رفتن حرمت مطبوعات و اهل قلم است و باز به قول او" مطبوعات يک بار ديگر در جايگاه اصلی خود به عنوان رکن چهارم مردمسالاری قرار گرفتند..." و به گمان من رکن اول!

اما امروز اين واقعيت است که ديگر مردم ايران در آن وسعت تاريخ سازشان در صحنه نيستند! در باره روند نااميدی مردم که هموطنانی از فردای دوم خرداد بی صبرانه انتظار آنرا می‌کشيدند من دو سال پيش از اين يعنی دو ماه قبل از انتخابات دوره هفتم رياست جمهوری در مقاله‌ای در همينجا نوشتم که: " بايد اميدوار و خواهشمند بود که ياران اپوزيسيون اينهمه در بوق‌ها ندومند که از نا اميدی مردم و سَر خوردنشان سرود بسازند، بلکه وظيفه مسئولانه خود ببينند که با خوره نا اميدی به مبارزه بر خيزند و ياداور پيروزی‌های درخشان مردم و امکان ادامه آن باشند. زيرا اگر در تحولاتی که در اين سالها موجب پيدايش جنبش اصلاحات شده است دقت کنيم می‌بينيم که مردم اگر نا اميد بشوند نه اين است که از اصلاحات دست می‌کشند و به انقلاب روی می‌آورند، بلکه يک ديگر رکود و خمود را پيش می‌گيرند."

شرايط امروز و وظايف ما
امروز آن روز است و من خيلی مطلبی ندارم که بگفته آنروز اضافه کنم. خبر‌ها هم از ايران اميدوار کننده نيستند و مهممترين خبرها عجبا که باز همان دعوای اصلاح طلبان و محافظه کاران است با دخالت پارامتر جديد و خطرناک گروه‌هاشمی رفسنجانی- محسن رضايی در گرفتن ابتکار عمل برقراری رابطه با آمريکا..... و اصلأ از مردم نااميد خبر زيادی هم قرار نيست که برسد! مردم نااميد يعنی مردمی برکنار از کنش و واکنش؛ يعنی جامعه‌ای با خطر تمکين به هر آنچه که تحميل يا تقديم گردد! باری اميدوارم به خير بگذرد زيرا همه اميد منتظران ِ ظهور سلطنت به تعميق همين نااميدی و بی تفاوتی ست که می‌تواند راه به خارجی باز کند و ايشان نيز در معيت اش اگر چه بی هيچ غرور به نوايی برسند.
البته می‌توانم پيش بينی کنم که ياران بخواهند از تحرکات پراکنده دانشجويِی با سمت گيری‌های گاه تأسف بارش! حديث جنبش مردمی و حماسه پيروزی سر بدهند؛ اما ابايی ندارم تا بگويم که جنبش دانشجويی تقريبأ درهيچ کشوری منشأ تغيير مناسبات سياسی نبوده است و ثانيأ و بی هيچ ملاحظه! جنبش دانشجويی ايران اينک در خطر کجراهه‌هايی ست که يکی از تندترين پيچ‌های آن بيانيه ٢٤ گروه دفتر تحکيم وحدت بود، که مقاله شجاعانه داريوش سجادی تحت عنوان " آيينه داران " در سايت گويا نيوز نقد منطقی و خردمندانه آن بود که اميدوارم دوستان مطالعه کرده باشند.
باری به هر دليل و البته دلايل روشن، امروز جامعه ايران نه در نفی بلکه در ادامه جنبش دوم خرداد نياز به بنای جبهه‌ای آنچنان فراگير، اما با اهداف روشن‌تر و گام‌هايی استوارتر دارد. اميد که بيانيه جمهوری خواهان ايران بتواند چنين آغازی باشد.
با اميد به فرداهای روشن
 
مليحه محمدی پنجم ژوئن دوهزارو شش





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de