Site hosted by Angelfire.com: Build your free website today!

www.miladvaali.persianblog.com

تصاوير بازيگران

اهنگ هاي طنز شهرام تهماسب

 داستانهای باحال

صفحه اصلی

داستان هاي سکسي-اجتماعي

 

عکس هاي ديدني

لطيفه هاي خفن

صفحه نظر سنجي

توجه:داستان های که در قسمت زیر مشاهده می کنید از وب لاگ های سکسی موفق انتخاب شده است در صورتی که به هر دلیلی مایل به خواندن ان نیستید لطفا خارج شوید!

 

 زنم ديگه برام اونقدر جذابيتی نداشت..دوسش داشتم ولی نه زياد.بيشتر از اونکه واقعا دوسش داشته باشم بش عادت کرده بودم و از روی همين عادت

 بش ميگفتم دوستت دارم.ولی در عوض عاشق منشيم بودم که قبلا تو شرکتم کار ميکرد.مسه هلو بود.فکر کردن به اين چيزا کاره هميشگی من بود.اونروز

 هم تو همين فکرا بودم که اگه دختری روزی ۳ بار به آدمای مختلف  نده پس چجوری ميتونه تجربه کافيو پيدا کنه که بعدا بتونه زنه کاملی برای شوهرش

باشه٫که يهو يکی در زدو گفت:قربان٫براتون نامه اومده٫الان ميل دارين براتون بيارم؟‌گفتم:بيارينش ببينم چيه.نامرو آوردنو منم در اتاقو بستمو نشستم رو

 صندليم.پاکتو اولش يزره بالا پايين کردم ديدم توش يه چيزی سنگين تر از يه نامس. يزره با دقت بيشتری بش دست زدم ديدم چتنا چيزه قطورتر از نامه

 توشه.کنجکاويم زياد تر شد ببينم چيه.با احتياط که چيزای توش پاره نشه بالای پاکتو پاره کردم.خيلی آروم با دستم چيزايی که توش بودو دراوردمو دونه

 دونه گذاشتم رو ميز.توی پاکت يسری عکس بود.چتنای اوليش فقط عکس زنای لخت باز شده بود.بعديشو که ديدم يهو دستام شروع به لرزيدن کرد.اين

 عکسا چيه٫چشمامو کامل باز کردم که درست ببينم ولی اشتباه نميديدم.اون عکسای بدنه لخت زنم بود که يکی برام فرستاده بود.اول فکر کردم يکی داره

 بام شوخی ميکنه ولی من هیکل زنم رو خوب میشناختم.نميدونستم

 بخندم يا داد بزنم.پشت نامرو نگاه کردم ديدم آدرس فرستنده هم نداره.باروم نميشد و ميدونستم که اون يه شوخی نبود.حدود ۷-۸ تا عکس بود.دونه دونه با

 ناباوری نگاه ميکردمو لحظه به لحظه پيشونيم بيشتر خيس عرق ميشد.ديگه نتونستم سر جام بشينم.پاشدو وايسادمو عکسارو پرت کردم رو زمين. ولی

سرم گيج ميرفت.اصلا نميدونستم بايد چيکار کنم چون هنوز باورم نميشد.اون لحظه فقط دوتا کار تونستم بکنم.اول اينکه تا ميتونم محکم با مشت بزنم رو ميز

 که از حالت وحشيگری در بيام که بتونم درست فکر کنم و دوم اينکه منشی رو صدا کنم.منشی تا درو باز کردو منو ديد از ترس يهو گفت :‌وای وای و سريع

 بقيه رو صدا کرد.منم برای اينکه نميخواستم تو اون حال با کسی جرو بحث کنمو سر کسی عربده بکشم در اتاقو بستمو سعی کردم چنتا نفس عميق

بکشم.از شدت حرص و عصبانيت چشمام قرمز شده بود و تنها فکری که يهو اومد به ذهنم تلفن زدن به چند نفر بود.قبل از اينکه گوشی تلفنو ور دارم ديدم

 از پشت در دارن صدام ميکنن که قربان حالتون خوبه٫کمکی احتياج ندارين.منم يهو کفرم درومد و چنان دادی سرشون کشيدم که همون لحظه همشون

 ساکت شدن.گوشی تلفنو ورداشتمو زنگ زدم به اونايی که ميشناختمو بشون گفتم همين الان مياين دفتر منو گوشيو گذاشتم.خيلی نگذشت و داشتم

 عکسارو از رو زمين جم ميکردم که منشی با ترسو لرز با تلفن داخلی به خبر داد که چند نفر با شما کار دارن...نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم بيان تو و

 گوشيو گذاشتم.دوستام تا اومدن تو و منو ديدن خيلی تعجب کردن.منم پيپمو روشن کردمو بشون گفتم بشينين و يراست رفتم سر اصل مطلب.پاکت خالی

 نامرو دادم نشونشون دادمو گفتم:فقط ۳ روز وقت دارين آدرس فرستنده اين نامرو پيدا کنين.پاشدم در اتاقو باز کردمو دوباره نکرار کردم فقط ۳ روز و با دست

 بشون اشاره کردم که ميتونين برين.اونا که رفتن در اتاقو از پشت قفل کردمو به این فکر کردم که الان که ميرم خونه چه عکس العملی بايد از خودم نشون

 بدم.زياد نتونستم تو دفتر بمونم.گره کراواتمو سفتر کردمو سوئيچ ماشينو ورداشتمو از شرکت اومدن بيرونو ماشيونو روشن کردمو رفتم سمت خونه.دم در

خونه که رسيدم اول تو آينه موهامو يکم مرتب کردمو از ماشين پياده شدمو رفتم سمت خونهو در زدم.زنم از پشت آيفن تصويری منو ميديد ولی عادت داشت

 باز بپرسه کيه.ميگفت: دوست دارم صداتو قبل از اينکه بيای تو خونه بشنوم.درو باز کردو رفتم تو.تا ديدمش رفتم سمتش.کتمو دراوردمو با تمام وجود تو

 چشماش نگاه کردمو با هر دو تا دستم محکم بغلش کردمو فشارش دادمو تا ميتونستم بوسش کردمو پشت سر هم بش ميگفتم دوست دارم.شامو آوردو

خورديمو رفتم تو اتاقو خوابيدم.از اون شب ۲ روز گذشت.تو دفتر خودم بودم که منشی تلفنو وصل کردو گفت:‌تلفن دارين.گوشيو ورداشتم ديدم همونايی بودن

 که فرستاده بودمشون دنبال آدرس فرسنتده نامه.بشون گفتم همين الان بياين دفتر.خيلی سريع خودشنو رسوندنو گفتن که آدرسو پيدا کردن.اسم خيابونو

 که گفتن خودم فهميدم که کاره کيه.کسی که اون عکسارو فرستاده بود دوست پسره قبلی زنم بود.شک کرده بودم بازم باهم رابطه دارن ولی هيچ وقت

 دنبالشو نگرفته بودم.عصر اون روز چند ساعت زودتر کارو ول کردمو کتمو پوشيدمو رفتم سراغ فرستنده نامه.از روی شماره پلاکی که بم داده بودن خونرو

 پيدا کردم.ماشينو همون جا پارک کردمو رفتم سمت خونه.دوست پسره قبلی زنم نقاش بود برای همين همه درو ديواره خونش رنگوارنگ بود.در زدم ولی

 کسی جواب نداد.محکم تر که در زدم ديدم يکی از پشت در ميگه:کيه.‌اسمشو که گفتم خيالش راحت شد که من آشنام.فقط منتظر بودم که درو باز کنه که

 همينطور هم شد.تا درو باز کرد هولش دادم تو و وارد خونه شدم.منو که ديد رنگش پريدو بيشتر از اين تعجب کرد که من از کجا فهميدم که اون عکسارو

 فرستاده.شروع کردم باش حرف زدن.از کارش پرسيدمو از جوابايی که ميداد فهميدم بخاطر مشکل مالی که داره با زنم ايجاد رابطه کرده.همينجور که

 داشت حرف ميزدو سعی ميکرد مسائل ديگرو بکشه وسط يهو رفتم سمتشو هولش دادم رو تخت.تا افتاد رو تخت چشمم افتاد به انگشتر عروسی زنم که

 روی تختش جا مونده بود ولی اصلا بروی خودم نياوردم.اونم سعی کرد مثلا تا قبل از اينکه من انگشتز زنمو رو تختش ببينم يجوری قايمش کنه که من

 نبينم.بش گفتم پاشو وايسا.پاشد وايساد.با صدای بلند و خشن ازش پرسيدم:چی ميخوای بگی٫تو هم با صدای بلند جواب بده.ديدم داره گريش

 ميگيره.همونجور که سرش پايين بود يهو داد زد:تينا عاشقه منه.اينو که گفت هر دوتامون برای ۱-۲ دقيقه ای ساکت شديم.صدای نفس کشيدنمونم

 نميومد.چنتا نفس عميق کشيدمو چند قدم رفتم عقبترو با يه قدرت اراده جزابی بش گفتم:قبول کن.ميدونستم نفهميده من چی گفتم برای همين دوباره

 ولی اينبار يکم بلندتر گفتم:قبول کن.يهو صداش درومدو گفت:چيو؟گفتم فقط قبول کن.سرشوآورد بالا٫موهاشو داد پشت گوششو دوباره پرسيد:آخه چيو

 قبول کنم؟چی ميخوای از من که ميگی قبول کن.برای چند ثانيه تو چشماش نگاه کردمو قبل از اينکه دوباره بگه چيو قبول کنم بش گفتم:زنمو بکش.اينو که

 گفتم ديدم خندش گرفت.منم رفتم جلو و ۳-۴ تا سيلی محکم زدم تو گوشش.سرشو که آرود بالا بش گفتم:من بهت پول ميدم که زنمو بکشی.آره نا

 نه؟گفت:در قبال چی؟گفتم:پول.گفت:ولی من قاتل نيستم و اين کارو نميکنم.بش گفتم:تو اين کارو نميکنی چون فکر ميکنی که نميتونی بکنی.قتل آدم

 کشتن نيست٫کشتن آدم قتله.تو ميگی قاتل نيستی چون فکر ميکنی که نميتونی يا نميخوای آدم بکشی پس اگه فکر نکنی که چيکار ميکنی هر کاريو

 ميتونی بکنی.گفت:ولی آخه من...حرفشو قطع کردمو ادامه دادم:هميشه برای دانستن يک چيز شهامت لازمه و قبل از فهميدم يک چيز راه فهميدم اون

چيز مهمه و تصميم به انجام يک کار برای هر کس در يک لحظه گرفته ميشه و اون لحظه برای تو همين الانه.آره يا نه؟گفت:خب چجوری و کجا و چقدر؟بش

 گفتم:چجوری و کجاشو فردا که اومدی خونمون٫تو خونه خودم بهت ميگم و چقدرشم هر چقدر که تو بگی.قبل از اينکه بگه چقدر ميخواد بش گفتم:من گفتم

 هر چقدر که تو بگی پس احمق نباش و هر چقدر که دوست داری بگو.ديدم برای چند ثانيه فکر کردو بعد يه نفس طولانی کشيدو يه عدد خيلی بزرگی گفت

 که من فکر نميکردم اونقدر بگه.گفت:خوب٫نظرت چيه؟خودت گفتی هر چقدر دوست دارم بگم و اگه اين مقدار پولو ندی امکان نداره اين کارو بکنم.پپپمو

 روشن کردم.رو صندليش نشستمو بش گفتم:دو برابره اينقدرو بهت ميدم.نصفشو که ميشه همونقدری که خودت گفتي قردا شب که اومدی خونمون بهت

 ميدم٫بقيشم وقتی کار تموم شد.ديگه نذاشتم حرف زيادی يزنه و قرار فردا رو باش گذاشتمو برگشتم خونه.

.صبح که از خواب بيدار شديم قبل از اينکه برم سر کار بش گفتم من امشب جلسه دارمو نميتونيم با هم بريم مهمونی.گفت:پس يعنی من تنها برم؟بش

 گفتم:آره٫من شب خونه منتظرت ميمونم.بوسش کردمو رفتم شرکت.مخصوصا چند ساعت ديرتر رفتم خونه که مطمئن باشم که زنم رفته مهمونيو خونه

 نيست.کارامو کردمو منتظره دوست پسره زنم شدم که بياد.با چند دقيقه تاخير ديدم زنگ خونرو زد.درو باز کزدمو اومد تو.بش ودکا پيشنهاد کردم ولی يذره

 بيشتر نخورد.گفت:خب از کجا شروع کنيم؟بش گفتم:پس کيفتو بذار رو مبلو دنبالم بيا و خوب گوش کن من چی ميگم.اونم رفت کيفشو گذاشت اونجايی که

 من گفته بودمو گفت:من حاضرم.گيلاس خودمو خوردمو يه دستی به موهام کشيدمو بش گفتم دنبالم بيا و گوش کن:اول بردمش جلوی پنجره اصلی و از

 اونجا در پارکينگو بش نشون دادمو بش گفتم:فردا شب راس ساعت ۱۰ من از خونه ميرم بيرون.تو بايد پشت در منتظر باشيو تا در پارکينگ باز شد بيای تو

 خونه.بعد رفتيم توی انباری پايين خونه.زير يکی از ميله هايی که اونجا بودو بش نشون دادمو گفتم کليد خونرو ميزارم اينجا.در انباری بازه٫بيا تو و کليد خونرو

 از اينجا وردار.رفتيم تو يکی از راهرو هايی که به حموم نزديک بود.وارد حموم شديم.بش گفتم:فردا شب راس ساعت ۱۰:۳۰ به اون تلفنی که ته راهرو

 ميبينی زنگ ميزنم.زنم اون موقع اينجا تو حمومه ۳ تا زنگ اولو جواب نميده تا از تو حموم بياد بيرون تلفن ۴ تا زنگ ديگه هم ميخوره.سر زنگ هشتمی زنم

 ميرسه به تلفن و گوشيو ورميداره.گوشيو که ورداشت کارتو شروع ميکنی.بعد رفتيم تو آشپزخونه که درش پشت به همون تلفن بودو بش گفتم تو اينجا

 منتظر ميمونی.تا زنم گوشيو ورداشت از پشت بش حمله ميکنيو کارو تموم ميکنی.از تو آشپزخونه هم يسری ابزار مثله چاقو٫ساتور و .. نشونش دادم که

 اگه ميخواد از اونا استفاده کنه.بعد رفتيم تو اتاق کارم تو خونه و همونجا نصفه پولو بش دادمو يذره باهم حرف زديمو اون رفت.اونشب زنم يذره ديرتر از

 حدمعمول اومد خونه.وقتيم که اومد بش گفتم چقدر دوسش دارمو به وجودش چقدر افتخار ميکنم.اونشب دست به کسش نزدمو راحت خوابيديم.فردا بعد از

 ظهر کارامو کردمو برای شب آماده شدم.من اون موقع يروز در هفته ميرفتم خونه يکی از همکارام.همه دور هم جمع ميشديمو پکر بازی ميکرديم.اون شبم

 يکی از همون شبا بود.تا ساعت ۹:۱۵ گذشت تا اينکه من رفتم سراغ زنم.همونجور که داشت تو اتاق خواب به لباساش ور ميرفت از پشت پريدم روشو تا

 ساعت ۹:۳۵ يراه کسشو کردمو پتورو کامل کشيدم رومون که بعدش مجبور بشه بره حموم.کارمون که تموم شد خودم بغلش کردمو بش گفتم:من هميشه

 چيزيو تا اون اندازه ای دوست دارم که بتونم مرگشو ببينم.يذره ترسيد ولی خنديدم که فکر کنه شوخی کردم.گذاشتمش تو حمومو شير آبم براش باز کردمو

خودم سريع آماده رفتن شدم.ساعت ۹:۵۲ بود که در حمومو بستمو دويدم سراغ دسته کليدش که طبق معمول گذاشته بود رو ميز .سريع کليد خونرو از تو

 دسته کليدش ورداشتمو رفتم تو انباريو کليدو گذاشتم همونجايی که گفته بودمو ماشينو از دور روشن کردمو نشستم تو ماشين.ساعت ۹:۵۹ بودکه خيلی

 آروم درو باز کردمو با ماشين از پارکينگ رفتم بيرون.از دور ديدم که پسره با يه نقاب مشکی وارد خونه شد که کارشو شروع کنه.خونه ای که توش پکر بازی

 ميکرديم تقريبا نزديک خونه خودمون بود.ساعت ۱۰:۱۵ رسيدم اونجاو بازيو شروع کرديم.يه چشمم به ورقام بودو يه چشمم به ساعت.ساعت ۱۰:۲۹ گفتم

 من بيرونم و بازيو ادامه ندادم.قبل از اينکه ثانيه شماره ساعت بياد رو عدد ۱۲ اونيکی موبايلمو از تو جيبم دراوردمو شماره خونرو گرفتم.سر ساعت ۱۰:۳۰

 تلفن خونه اولين زنگو زد.قلبم خود به خود تپشش دو برابر شد.زنگ دومم.نفسم به سختی بالا پايين ميرفت.زنگارو ميشمردم تا به زنگ هشتم برسم زنگ

 پنجم٫ششم٫هفتم و بالاخره هشتم.زنگ هشتمو که زد گوشيو قطع کردم.برگشتم سر ميزو گفتم:ادامه ميدم.يدست ديگه هم بازی کردمو من يهو اورکتمو

 پوشيدمو گفتم من امشب ديگه بازی نميکنم.از خونه اومدم بيرونو سوار ماشين شدم.تو راه به اولين خرابه ای که رسيدم دستمو از ماشين بردم بيرونو اون

 موبايليو که باهاش به خونه زنگ زده بودمو از پنجره انداختم بيرون.سرعتمو بيشتر کردم که زورتر به خونه برسم.سر کوچمون که رسيدم ماشينو همونجا

 پارک کردمو تا دم خونرو پياده رفتم.رسيدم به دم در خونه.کليد خودمو از تو جيبم دراوردمو در خونرو باز کردم.طبقه پايين هيچ خبری نبود.آروم از پله ها رفتم

 بالا.تمام حواسم به دورو ورم بود که ببينم چه خبره ولی اصلا هيچ صدايی نميومد.رسيدم به طبقه بالا.چشمم که به راهرو افتاد تصميم گرفتم اول برم تو

 حمومو ببينم.قلبم خيلی تند تند ميزدو با تمام وجود به اطرافم نگاه ميکردم.همه جا ساکت بود که يهو يه صدايی منو سر جام ميخکوب کرد.دقت کردم ببينم

 درست شنيدم يا نه.دوباره اون صدا اومد.باورم نميشد چی دارم ميشنوم.صدای زنم بود.تا صدای زنمو شنيدم دويدم سمت صدا که از تو آشپزخونه ميومد.به

 آشپرخونه که رسيدم يهو دهنم باز موند.ديدم زنم خونی و زخمی افتاده يور آشپزخونه و داره با دستش يچيزيو به من نشون ميده.سريع مسير دستشو

 تعقيب کردم ببينم تو اون حال چيو ميخواد بم نشون بده.رومو که برگردوندم به اون سمتی که زنم داشت نشونم ميداد يهو نفسم بند اومد.چشمام داشت از

 حدقه در ميومد.ديدم اون پسره افتاده رو زمين و يکی از چاقوهای آشپزخونه تا نصفه تو گردنشه.دور تا دور پسررو خون گرفته بود.سريع برگشتم سمت

 زنم.بغلش کردمو بردمش تو اتاق خوابمونو گذاشتمش رو تخت.هرچی ازش سوال ميکردم چی شده جواب نميداد.از ترس و شکه ای که شده بود زبونش

 بند اومده بود.اونو همون جوری تو اتاق ولش کردمو دويدم سمت پسره.ديدم دورش دريای خونه.تا جايی که ميتونستم با فاصله ازش رو زمين دوزانو

 نشستمو تو جيباش دنبال کليد خونه ميگشتم.هنوز کليدو پيدا نکردم که شنيدم که زنم با اون حالش از تو اتاق خواب داره با پليس تلفنی بزور حرف

 ميزنه.وقته اينو نداشتم که برمو جلوشو بگيرم.خيلی سريع همه جيبای پسررو گشتم تا کليدو پيدا کردم.بعد سريع رفتم سروقت دسته کليد زنمو کليدو زود

 دوباره گذاشتم تو دسته کليدش.از پله ها دويدم رفتم سراغ در اصلی خونه و با يه پيچ گوشتی سوراخ کليد درو خراب کردم.بعد رفتم تو دستشوييو دستامو

 شستمو برگشتم پيش زنم تو اتاق خواب.ديدم داره گريه ميکنه.تا منو ديد گريش بيشتر شدو منو محکم بغل کرد.منم بغلش کردمو گفتم:عزيزم ديگه نترس

 من اينجام٫همه چيز تموم شد.و شروع کردم نازش کردن.زياد نگذشت که در خونه رو زدن ۷-۸ تا پليس ويژه قتل وارد خونه شدنو يذره از ما سوال جواب

 کردن.منم همش ميگفتم زنم الان حاله مساعدی برای اين کارا نداره و مارو تنها بزارين.اوناهم قبول کردن و فقط از من خواستن که باهاشون برم تو

 آشپزخونه که اگه ميشه همون موقع جسدو قبل از اينکه تکونش بدن شناسايی کنم .چنتا از پليسا با دستکش رفتن بالای سر جسد پسرهو سعی کردن

 آروم ماسکشو در بيارن.منم خودمو متعجب و کنجکاو نشون ميدادم.ماسکو که آروم آروم بالا کشيدن دهن من بيشترو بيشتر باز ميشد.واقعا از شدت تعجب

 حتی پلک هم نميتونستم بزنم.دستام همونجوری بی حرکت مونده بود.ماسکو که کامل ورداشتن از من سوال کردن:ميشناسيش؟منم که تا اون موقع اونو

 واقعا نديده بودم و نميشناختمش گفتم:نه.آخه اونی که به زنم حمله کرده بودو الان رو زمين افتاده بود دوست پسره زنم نبود٫يکی ديگه بود.اصلا

 نميفهميدم چی شده.فقط ازشون خواستم که مارو تنها بزارن. اونا هم يه قرار برای فردا صبح گذاشتنو از همونجا به يه آمبولانس زنگ زدنو جسد اون يارو رو

 با خودشون بردن.منو زنم تا صبح پيش هم بوديمو من همش سعی ميکردم خيالشو از هر جهت راحت کنم که يه غريبه بوده اومده تو خونه و همه چيز ديگه

 تموم شده.ولی خودم هموز تو اون شک بودم که پس اين پسره که تو خونه ما بوده کی بود.فرداش رفتيم اداره پليسو يسری سوال جواب کردنو دوباده قرار

 های بعديو برای کامل کردن پرونده گذاشتن.بين يکی از اين قرارا که چند روز فاصله بود برای اينکه يزره حال زنم بهتر بشه تصميم گرفتيم بريم ويلای

 خونواده زنم.اونجا هم همش از ما سوال ميکردن که چی شدو اون کی بوده اومده تو خونتون ولی با خواهش من و زنم ساکت ميشدن.روز دومی که اونجا

 بوديم قبل از خوردن صبحونه رفتم تو اتاق زنم که ديدم باز داره گريه ميکنه.بش گفتم:چيزی ميخوری من برات بيارم که گفت:نه٫فقطميخوام تنها باشم.منم

 به خواسته خودش تنهاش گذاشتمو رفتم سر ميز که با بقيه مشغول خوردن صبحونه بشيم.وسط خوردن صبحونه بوديم که چشمم افتاد به گوشی تلفنی

 که کنار ميز بود.با دقت که نگاه کردم ديدم يه چراغش روشنه.به اونايی که سر ميز بودن نگاه کردم ديدم همه دور ميزن و تنها کسی که پيش ما نيست زنمه

 و اون با اون حالش به تنها کسی که ميتونه تلفن بزنه همون پسرس.صبحونمو سريع خوردمو به بهونه سر زدن به زنم برگشتم تو اتاق خواب پيشش.ديدم

 گوشی تلفن سرجاشه و زنمم رو تخت نشسته.تا منو ديد گفت:ببخشيد اينهمه اذيتت کردم.منم بش گفتم:نه٫نه اصلا٫ولی بهتره که بازم دراز بکشی٫کاری

 داشتی منو صدا کن.دوباره رو تخت خوابوندمشو پشتشو کردم به تلفن.پتو رو کامل روش کشيدمو گوشی تلفنو آروم ورداشتمو گذاشتم تو جيبم.در اتاقو

 بستمو رفتم تو دستشويی و همون شماره ايو که زنم گرفته بودو دوباره گرفتم و صبر کردم تا گوشيو ورداره.چنتا زنگ که خورد پسره گوشيو ورداشتو

 گفت:عشق من٫اصلا نگران نباش من پيشتم....يهو پريدم وسط حرفشو گفتم:فردا صبح ساعت ۹ فلان جا همو ميبينيم.اينو گفتمو گوشيو قطع کردم.برگشتم

 پيش زنم و گوشيو آروم گذاشتم سر جاش.به بهونه کار نصفه شب حرکت کردم که فردا صبح سر قرار پسررو ببينم و قرار شد که فاميلای زنم چند ساعت

 بعد از حرکت من وقتی زنم از خواب بيدار شدو کاراشو کرد خودشون برشگردونن خونه خودمون.تقريبا يک ساعت زودتر رسيدم سر قرار و منتظرش وايسادم

 تا بياد.يزره از ساعت قرارمون گذشته بود که ديدم از دور داره مياد.از ماشين پياده شدمو رفتم سمتش.تا رسيد به من گفت:بريم اونجا و به يه جای خلوت که

 يکم با ما فاصله داشت اشاره کرد.با هم رفتيمو رسيديم به همونجايی که اون گفت.تا سرشو آورد بالا بش گفتم:پولو پس بده.تا اينو گفتم زد زيره خنده و

 گفت:تو بقيه پولو بده.يقشو گرفتمو کوبيدمش به ديوار پشتيشو بش گفتم:همين الان پولو ميدی يا...نذاشت حرفم تموم بشه که گفت:بريم تو ماشينت تا بت

 بگم کی به کی بدهکاره.سريع رفتيم تو ماشين.تو ماشين کنارم که نشست قبل از اينکه من حرفی بزنم خودش از توی جيبش يه نوار دراورد و گذاشت تو

 ضبط ماشين.چند ثانيه اول نوار خالی بود ولی بعدش من صدای خودمو از توی نوار شنيدم.ديدم دوباره خنده هاش شروع شد.صدای نوارو که زياد تر کردم

 فهميدم که اون روزی که من تو خونه خودمون داشتم نقشه قتل زنمو براش توضيح ميدادم اون با ضبط کوچيکی که تو جيبش بوده داشته صدای منو ضبط

 ميکرده.نذاشت نوار تموم شه.نوارو دراوردو گذاشت تو جيبشو در ماشنو باز کردو از ماشين پياده شد.ماشينو دور زدو اومد سمت شيشه من که باز بودو

 سرشو آورد دم گوشمو آروم گفت:فقط دو ساعت وقت داری.دو ساعت ديگه با کل پول همينجا ميبينمت.اينو گفتو آروم آروم از ماشين دور شد.اون لحظه از

 شدت حرصم چنتا محکم کوبيدم به فرمون ماشينو سرمو به صندلی تکيه دادم.هيچ راهی به ذهنم نميرسيد بجز اينکه پولو بش بدم.تو اون دو ساعت پولو

 تهيه کردمو پرگشتم همون جايی که با هم قرار داشتيم.سر ساعت ديدم اومد.در ماشينو باز کردو گفت:پولو بزار اين تو و در کيفه خودشو باز کرد.منم بسته

 پولارو گذاشتم تو کيفش.اونم نوارو بهم دادو گفت:معامله خوبی بود.از ماشين پياده شدو داشت ميرفت که داد زدم صداش کردمو بش گفتم:ميدونی داشتن

 پول لياقت ميخواد؟اينو که گفتم منو با تعجب نگاه کرد ولی ترجيح داد به راهش ادامه بده و هرگز نفهميد که وقتی من داشتم پولارو ميزاشتم تو کيفش بليط

 قطارشو که توی کيفش بودو ديدم و ميدونستم با چه قطاری در چه ساعتی و به کجا ميره.ساعت حرکت قطارش ۳ ساعت ديگه بود.تو اين مدت کارامو

 کردمو غذا خوردمو نيم ساعت قبل از حرکت قطار رفتم ايستگاه قطار و سوار همون قطار شدم ولی شماره واگن و کوپشو نميدونستم.همونجا وايسادم تا

 يکی ار مامورای داخل قطار اومد.تا بم نزديک شد بش گفتم:منو يکی از دوستای قديميم که از يه شهر ديگه مياد ميخوايم با هم با اين قطار سفر کنيم ولی

 من شماره واگن و کوپشو يادم رفته.مسئول قطار اول يزره از جواب دادن طفره رفت ولی وقتی با خواهشهای من مواجه شد از من اسم دوستم رو

 خواست.منم اسم پسررو بش گفتمو اونم شماره واگن و کوپشو از روی ليستی که داشت چک کردو بم گفت.اون که رفت سعی کردم به اعصاب خودم

 مسلط بشمو رفتم بسمت همون جايی که صندلی پسره اونجا بود.وقتی ديدم هنوز نيومده ترجيح دادم که اول واگن منتظرش بمونم.تقريبا نزديکای حرکتای

 بود که ديدم اومد و سوار قطار شدو رفت سر جاش نشستو در کوپشو بست.زياد به حرکت قطار نمونده بود برای همين سريع چاقو رو تو جيبم آماده کردمو

 دورو ورمو نگاه کردم و رفتم سمت کوپه پسره و در يه موقعيت مناسب که مطمئن بودم کسی منو نميبينه در زدم.اول جواب نداد ولی وقتی محکمتر در زدم

 يهو ار پشت در گفت:کيه؟منم صدامو يکم عوض کردمو گفتم:برای چک کردن بليطتون اومديم.اينو گفتمو منتظر شدم که درو باز کنه.باز دورو ور خودمو نگاه

 کردم و خيالم راحت شد که کسی اون طرفا نيست که منو اون لحظه ببينه.صدای باز شدن قفل در اومد.چاقو رو از تو جيبم دراوردم.اول لای درو يکم باز کرد

 ولی من خودمو پشت در قايم کرده بودم که مجبور بشه لای درو بيشتر باز کنه.همين کارو هم کرد و تا درو يذره بيشتر باز کرد پريدم تو و خودمو از جلو

 چسبودم بش.ديدم فقط تونست دو سه تا نفس بکشه.سرشو آرود پايين و ديد که تمام چاقو تو شيکمشه.سعی کرد چشماشو دوباره باز کنه ولی نتونست

 و افتاد رو زمين.منم درو زود بستمو خيلی سريع دنبال پولا گشتم.از تو کيفش پولارو ورداشتم و آخرين لحظه ای که اومدم از کوپه بيام بيرون برگشتم نگاش

 کردم ديدم چشماش بازه و ديگه نفس نميکشه.يزره با دفت نگاه کردم ديدم رو لباش يه خندس.فهميدم که آخرين لحظه که داشته ميمرده به يه چيزی

 ميخنديده و بعد مرده.اول تعجب کردم ولی وقتی يکم بيشتر کنجکاو شدم و دورو ورشو با دقت نگاه کردم ديدم تو مشتش يه چيزيه.کيفو همونجا رو زمين

 گذاشتمو رفتم پيششو مشتشو باز کردم.يه کاغذ تا شده تو مشتش بود.کاغذو با عجله باز کردم ديدم رسيد پسته.روشو که خوندم فهميدم که اين پسره نوار

 اصلی صدای منو برای زنم پست کرده.خيلی سريع رسيدو گذاشتم تو جيبمو پولارو ورداشتمو سريع از قطار پياده شدم.سوار ماشين شدمو سعی کردم تا

 جايی که ميتونم سريع رانندگی کنم که خودمو زودتر به خونه برسونم.نميدونم تا خونرو چجوری رانندگی کردم.به هيچی فکر نميکردم بجز رسيدن به

 خونه.اونقدر سريع رانندگی کرده بودم که حدود يک ساعت زودتر رسيدم.به سر کوچمون که رسيدم تازه فهميدم که رسيدم به خونه.با عجله ماشينو يزره

 مونده به دم در خونه پارک کردمو تا خودرو دويدم.خواستم درو باز کنم ولی يهو به فکرم رسيد که بهتره اول صندوق پستو چک کنم.با کليدم درو صندوق

 پستو باز کردم ولی هيچی توش نبود.دوباره برگشتم سمت در خونه و درو آروم باز کردم.از پلها رفتم بالا.از دور زنمو ديدم که رو تراس وايساده و داره

 آسمونو نگاه ميکنه.قبل از اينکه صداش کنم رفتم که روی ميزو چک کنم.ديدم روی ميز يسری نامه هست و يه بسته.نامه هارو سريع چک کردمو تا اومدم

 بسته هرو هم چک کنم حس کردم يکی داره از پشت بم نزديک ميشه.برگشتم ديدم زنمه.تا منو ديد خنديدو گفت:زود اومدی.گفتم آره٫خب حالت

 بهتره؟راحت اومدين؟ديدم گفت:آره٫منتظرت بودم زودتر بيای٫ولی خب خوبه که بالاخره الان اومدی٫راستی غذا ميخوری که؟گفتم:آره.خودش رفت تو

 آشپزخونه و از منم خواست که برم پيشش و همونجور که اون غذا رو آماده ميکنه منم باهاش باشم.قبول کردمو با هم رفتيم تو آشپزخونه.غذا که آماده شد

 با هم ديگه رو ميز چيديمو چون غذای اونشبو با ويسکی درست کرده بود لازم بود که همراهش ودکا هم بخوريم.من بقيه وسايل شامو چيدم رو ميزو اونم

 شمعهای روی ميزو روشن کردو نشستيم سر ميز.اول دو سه تا گيلاس ودکا باهم خورديمو بعد مشغول خوردن غذا شديم.آروم آروم ميخورديمو همراهش

 کل شيشه ودکا رو هم تموم کرديم.غذا که تموم شد خواستم از جام پاشم برم دستشويی که ديدم کل خونه داره دوره سرم ميچرخه.دستمو به ديوار

 گرفتمو خودمو به دستشويی رسوندم.تو آينه خودمو نميديدم دستو صورتمو شستمو اومدم بيرون ديدم زنم خودش ميزو تميز کرده و داره ميره تو اتاق

 خواب.منو که ديد اومد طرفمم و منو با خودش برد تو اتاق خواب.يه ودکای ديگه هم باز کردو چنتا گيلاس هم برای منو هم برای خودش ريختو با هم تا

 آخرشو خورديمو بعد بزور رو تخت دراز کشيدم. اومدم سرمو بيارم بالا که فقط تونستم دست زنمو ببينم که رفت بالاو اومد پايينو چاقو رو تا ته کرد تو

 شيکمم.يه آخ بيشتر نتونستم بگم.کامل شل شده بودمو تنها چيزی که ميتونستم ببينم دستای زنم بود که با دوتا دستش دسته چاقو رو گرفته بودو

 دستاشو ميبرد بالاو با شدت مياورد پايينو چاقو رو ميکرد تو سينمو در مياورد.تمام تختو بدنمو حتی کل لباسامو صورت زنم غرق در خون شده بود.آخرين

 چيزی که حس کردم اين بود که زنم چاقو رو کرد وسط سينمو تا ته فشار داد تو ولی اينبار در نياوردو چاقو رو همونطور که اون تو بود ميچرخوندو من فقط

 ميتونستم دل و روده و گوشتايی که تو بدنم بودو ببينم که تيکه تيکه داشت از بدنم ميومد بيرون.چشمامو بستمو هر کاری کردم ديگه نتونستم باز کنم

=======================================================================================================

تهران
زمستان سال 1381


زن آرام در را باز می کند .
مرد وارد می شود و بعد از اينکه پشت سرش را نگاه می کند در را می بندد .
زن خود را در آغوش مرد می افکند و پستانهای درشتش را به سينه ستبر او می فشارد .
مرد لبانش را به انحنای گردن زن می چسباند و شهوتناک او را می بود .
زن زير لب ناله ای از لذت سر می دهد ..
- دير که نيومدم ؟
- نه به موقع اومدی ...
مرد به پستان های درشت زن خيره می شود و دستان خود را بر بر اندام زن می کشد .
- چه خوشگل شدی .
زن هوسناک با چشمان پر از نياز به چشم های سياه مرد خيره می شود .
- همش مال خودته ...
مرد می خندد و زن را در آغوش کشيده و به داخل اتاق می برد .
زن احساس تب آلودی دارد .
مرد بی تاب از هجوم احساسات شهوانی زن را بر زمين می گذارد و لباس خود را در می آورد .
زن مطيعانه بر زمين دراز می کشد و انگشتان پای خود را بر انحنای ساق های کشيده اش می کشد .
مرد صورت زن را در ميان دست هايش می گيرد و لبان او را در دهانش فرو می کند .
زن دستان خود را دور کمر مرد حلقه می کند و خود را به او می فشارد .
زبان مرد لب های بسته زن را می گشايد و زبان زن را به خود می کشاند .
برای چند لحظه مرد به عقب می رود .
- مطمئنی امشب نمياد ؟
- آره ... امشب شيفتشه ... مطمئنم نمياد ...
و زن سوزان از نياز شهوت اندامش را به دستان قوی مرد می سپارد .
مرد دکمه های لباس زن را باز می کند و به صورت او لبخند می زند .
- خيلی دلم برات تنگ شده بود .
زن که رخوتناک و مستانه بر زمين دراز کشيده و گشودن لباسش را نظاره می کند لبخند می زند .
- من خيلي بيشتر ... من مال توام رضا ... مال خودخودتم .
مرد می خندد و لباس زن را به گوشه ای می اندازد .
پستان های زن لغزان بر روی سينه اش مرد را به شدت تحريک می کند .
لب های مرد بر سرخی سينه های زن فرود می آيد و زن سر مرد را همچون کودکی که شير می مکد بر سينه اش می فشارد .
- آه ..
مرد پستان های زن را می مکد و آرام گاز می گيرد و زن پاهای خود را بر هم می فشارد .
مرد آرام به پايين تر می رود و شکم زن را غرق بوسه می کند .
پايين تر و پايين تر ..
مرد دامن زن را به پايين می کشد و لب هايش را به حرارت سوزان ميان پای اومی چسباند .
زن از شدت لذت می خندد .
مرد ران های زن را ليس می زند و زن دچار رعشه های لذت بار می شود .
مرد دستان زن را باز می کند و سينه اش را به سينه او می چسباند .
زن با نگاه های خيره به چشمان مرد او را به خود دعوت می کند .
مرد آلتش را فرو می برد و زن ناله های شهوتناکی سر می دهد .
مرد نفسش را حبس می کند و دانه های درشت عرقش را به گونه های زن می چکاند .
زن در کش و قوسی مار گونه پاهايش را دور کمر مرد قفل می کند و او را بيشتر به خود می کشاند .
مرد در تلاشی غريزی قدرت جنسی اش را با ضربه های محکم به رخ زن می کشد .
زن مچ دست مرد را گاز می گيرد و مرد آخرين تلاش هايش را می کند .
زن که اشتهای سيری ناپذيرش تمامی ندارد مرد را تحريک به ادامه دادن ضربات متوالی می کند و مرد دوباره نفسش را حبس می کند .
زن ناله ای می کند و بی حس می شود و مرد عرق ريزان بر روی سينه زن می افتد .
- خيلي دوستت دارم .
زن گونه های زبر مرد را می بوسد .
- من ميخوام هميشه مال تو باشم ... ازش خسته شدم .
مرد به فکر فرو می رود و رويای تملک زن او را در خود فرو می برد .
- تو قوی هستی ... داغی ... تنمو می سوزونی ... تو يه مرد واقعی هستی ... ولی اون مثه مترسک می مونه ... اونقدر شله که حالم ازش به هم می خوره ... کاش هيچوقت نمی ديدمش .
مرد از تعريف های زن احساس لذت و قدرت می کند .
- تو فقط مال منی سوزان ...
مرد لب های سرخ زن را می بوسد .
زن قهر گونه سرش را بر می گرداند .
- ولی من می خوام هرشب زير دست و پاهای تو باشم ... پوست تنم تو رو می خواد ... ذره ذره اندامم به تو نياز داره ... تو نمی خوای اينو بفهمی ...
- ميگی چيکار کنم سوزان ... تا اون لعنتی شوهرته بايد همين وضع رو تحمل کنی ...
زن به چشم های مرد نگاه می کند ...
- اگه اون شوهرم نباشه ...؟
مرد می گويد :
- اونخ هر شب من می مونم و تو ...
- رضا ... بکشش .
مرد با چشمان متعجب به صورت زن نگاه می کند .
- من ؟
- نه ... با هم .

مدتی بعد در یکی از مناطق جنوب تهران
...........................................................
نزديک صبح مرد خسته از کار شبانه به خانه باز می گردد .
زن به ظاهر خوابيده است .
مرد لباسش را در می آورد و در بستر خود می خزد .
چند لحظه بعد صدای آرام نفس های مرد زن را از جای خود بلند می کند .
زن طناب ضخيم را از زير رواندازش در می آورد و نزديک شوهرش می رود .
زن اشاره می کند و مرد سر طناب را می گيرد .
شوهر آرام خوابيده است .
زن با تنفر به او نگاه می کند .
مرد در حرکتی سريع طناب را دور گردن شوهر زن می پيچد و شوهر هراسان از خواب بيدار می شود .
زن سر طناب را می گيرد و به سمت خود می کشد .
صدای فرياد شوهر در گلو خفه می شود .
مرد و زن هر دو طناب را با تمام قوا به سمت های مخالف می کشند و شوهر نا اميدانه دست و پا می زند .
فشار طناب رگ های گردن شوهر را پاره می کند و خون بر بستر سفيد رنگش فوران می کند .
زن چشمانش را می بندد و طناب را محکمتر می کشد .
و شوهرش را آرام می کند .
مرد سر طناب را رها می کند و وحشت زده صورت سياه شده جسد را می نگرد که با زبان از حلق بيرون زده خيره او را نگاه می کند .
زن بالا می آورد .
مرد پارچه سفيد رنگی به روی جسد می اندازد و زن را در آغوش می گيرد .
- حالا ديگه تو مال منی .
...

چند ماه بعد مردی اعدام می شود و زنی سنگسار می گردد .
و همه چيز پايان می گيرد
.