Site hosted by Angelfire.com: Build your free website today!

"under construction"

 

یارو زنه يك روز كه شوهرش سركار بوده و پسر ده سالشون هم مدرسه، زنگ ميزنه به معشوقش كه تا خونه خاليه يك حالي بكنند. خلاصه مرده پا ميشه مياد و دو تايي مشغول كار خير ميشن، كه اين وسط پسره كلاسو دودر ميكنه و پا ميشه مياد خونه و با ديدن جريانات تو اتاق خواب، يواشكي ميره تو كمدِ اتاق بابا ننه قايم ميشه كه خوب "اكشن" رو از نزديك تماشا كنه! تو همين هير و وير، يهو آقاي خونه هم تصميم ميگيره كار رو دودر كنه (تو پرانتزِ بي‌ربط: اينطور كه پيش ميره، ظاهراً ماجرا تو خونة ابافراخ اتفاق ميافته!!)و پا ميشه مياد خونه. زنه هم دست و پاشو گم ميكنه و جناب معشوق رو ميتپونه تو كمد. بعد يك مدت،پسره از تو كمد ميگه:
- اينجا عجب تاريكه!
- آره.. خيلي تاريكه..
- من اينجا يك جفت دستكش دروازه‌باني دارم
- ... خوبه.. خوش به حالت!
- ميخريش؟
- نه مرسي، من دستكش لازم ندارم
- اوني كه اون بيرونه باباي منه!
- ااه.. خيلي خوب.. چند ميفروشي؟
- ده هزار تومن!
خلاصه مردك بدبخت هم از ترس كون ده هزار تومن اخ ميكنه و دستكش پسره رو ميخره. از قضاي روزگار هفتة بعد همين ماجرا تكرار ميشه و دوباره پدر وپسر تصميم به دودر كار و كلاس ميگيرن و باز جناب عاشق تو كمد گير ميكنه، و باز پسره بعد از يك مدت ميگه:
- اينجا عجب تاريكه!
- آره.. خيلي تاريكه..
- من اينجا يك توپ فوتبال دارم..
مرده كه تريپ هفتة پيش يادشه) آااي... لعنتي... چند؟
- بيست هزار تومن!
خلاصه باز مردك بدبخت، دست ميكنه تو جيبش و پول رو ميگذاره كف دست پسره. بعد يك هفته ازين ماجرا، يك روز باباهه به پسره ميگه: اون بساط فوتبالت رو بردار، بريم تو پارك بازي كنيم. پسره ميگه: بابايي من توپ و دستكشم رو فروخته‌م. بابايي(!) ميگه: ااِه؟ چند فروختيشون؟ پسره ميگه: دوتاشو 30 هزار تومن! باباهه خيلي ناراحت ميشه، ميگه: پسرجون تو نبايد هم كلاسياتو اينجور تيغ بزني. و خلاصه ازونجايي كه كاتوليك قهاري بوده، دست پسره رو ميگيره ميبره كليسا كه اعتراف كنه. خلاصه ميرن تو كليسا و باباهه پسره رو ميفرسته تو اتاقك اعتراف و درو از پشت ميبنده. بعد يك مدت، پسره ميگه: اينجا عجب تاريكه! ...يهو كشيشه از اونور داد ميزنه: اي كــس‌عــمـــت!!.. باز شروع نكن
!!!

 

=================================================================================================

مرد خونه: زن... پاشو اون کرکره رو بکش کسی‌ ما رو نبينه.

مادر بچه‌ها: وا! به من چه؟ خودت بکش!

مرد خونه: زن پاشو! اعصاب منو خورد نکن!

مادر بچه‌ها: پا نشم مثلا چه غلطی‌ ميخوای بکن‍ی؟

مرد خونه: عجب روزگاری شده! اون زمونا خدا بيامرز ننه‌مون جرات نميکرد بدون اجازه آقامون آب بخوره! بنده خدا وقتی آقامون ميومد مثل پروانه دور و ورش ميچرخيد...

مادر بچه‌ها: خبه خبه حالا! گذشت اون دور و زمونه!

مرد خونه: بابا ده پاشو اون کرکره رو بکش،‌ ميخوام اين دو تا پيرهن رو اتو بزنم خبر مرگم! نميخوام در و همسايه از پنجره بينن، آبرومون بره!

مادر بچه‌ها: وا...! حالا مثلا يكى هم ديدت. آسمون به زمين مياد؟

مرد خونه: نه پس! ميخاى منو با اين سيبيلا، اتو به دست ببينن؟! نميگن اين مرد غيرتش كجا رفته؟!

مادر بچه‌ها: وا...! اتو چه ربطى به غيرت داره مرد؟ ميگما...، دارى اتو ميكني، اون دامن سياهه منو هم يه اتو بزن... نسوزونيشا؟!

مرد خونه: بفرما! خداتو شكر زن! ميگما، حسن آقا زنگ زد بگو آقامون رفته دم حجره دير وقت مياد! نگى داره اتو ميكنه آبروم ميره‌ها!

مادر بچه‌ها: نه كه خودش نميكنه؟! زرى خانوم ميگفت همه ظرفاى خونه رو حسن آقا ميشوره!

مرد خونه: ميشوره كه ميشوره! اصلا ما به مردم چيكار داريم؟ دهه! زن پاشو لا اقل يه آبگوشت بار بزار بريزيم تو اين شيكم صاب مرده!

مادر بچه‌ها: گوشتمون تموم شده...

مرد خونه: يعنى چى؟ تو كه همش نون و ماست به خورد ما ميدی! پس اون 5 كيلو گوشتى كه هفته پيش خريدم چى شد زن؟

مادر بچه‌ها: اون كباب پريشب كوفت بود خوردی؟!

مرد خونه: تو به نون و پنير و هندونه ميگى «كباب»؟!

زن خونه: حالا اون هيچی، اون دو تا قابلمه خورش قيمه كه درست كردم بردى پيش خواهر جونت يادت رفته؟

مرد خونه: خيلى خب بس كن زن! اينقدر روح منو سوهان نكش! بزار برم به كارم برسم!

مادر بچه‌ها: من كه چيزى نگفتم! خودت شروع كردی!

مرد خونه: حالا بسه ديگه! حسن آقا رو يادت نره‌ها! اگه زنگ زد بگو برا آقامون كار پيش اومد رفت سر حجره!

مادر بچه‌ها: خيلى خب بابا! تو يه روز يه لباس ميخاى اتو كنى‌ها! ميكشى آدمو! من برم ببينم اين ذليل شده كجا رفته...

مرده خونه: اهه...! اين چه وضعيه؟ اينطورى دم در وا نستا! بيا تو! همسايه‌ها ميبينن! روتو بپوشون! حالا گيريم تو رو هم نبينن. اگه چشمشون از لای‌ در بيفته تو و منو با اين وضعيت ببينن چی‌ جوابشونو بدم؟

مادر بچه‌ها: چشم! ميام تو آخ كه اين غيرتت منو كشته!

مرد خونه: چه كنيم ديگه! فكر كردى ما مثل حاج مهدى هستيم كه ناموسمونو بزاريم همينجورى ولنگ و واز بره دم در؟ راستى ديدى زنشو اصلا؟ ديدى چه جورى پر و پاچه شو ميريزه بيرون و شرم هم نميكنه؟!

مادر بچه‌ها: ماشالله! منو بگو گفتم شوهرم غيرت داره!

مرد خونه: ما كه چيزى نگفتيم! حالا بى شوخى ديديش؟!

مادر بچه‌ها - قابلمه = تلق!

مرد خونه +‌ قابلمه = آوووووووووخ