Site hosted by Angelfire.com: Build your free website today!

خيلي وقت وبلاگم رو تغييري ندادم - نه اينكه من يك دختر باشم - نه ! من يه پسرم .

هر وقت تنها باشم اين كار رو انجام مي دهم . البته اين روزها هم سپيده خيلي منو اذيت مي كنه - اينقدر حواس منو مشغول خودش كرده كه براي كارهاي ديگم نه وقت و نه فكر باقي گذاشته.

اون اينقدر خوشگله كه هر چي بگم كم گفتم . اما يه كمي (چه عرض كنم -خيلي) محتاطه و خيلي هم مته به خشخاش مي ذاره . وقتي با اون بيرون مي رم و درست زماني كه بيش از يك ساعت طول ميكشه -احساس ميكنم كه اون واقعا مال منه. آخه من مگه چند نفر تو زندگيم مثل اون دارم كه اون اينجوري بامن تا مي كنه.

بگذريم . تصوير پائين ، بچه گيهاي سپيده است تو بغل مادرش ، وقتي اون خيلي كوچيك بود، شايد دو يا سه ساله ،اون موقع من پنج يا شش سالم بود . يه كمي از سپيده بزرگتر . اما نه اونقدر كه من مجبور بشم تمام سختيها رو به تنهائي تحمل كنم.( سمت راستش هم منم ،اون گل آبي رنگ ،سمت چپشم بازم خودش ، البته الانش)

سپيده ،داره هي بامن ، مرحله به مرحله جلو مي آد، نميدونم چرا اينكار رو ميكنه و يكدفعه به من اطمينان نمي كنه ،اونقدر كه فكر مي كنم كه اين پله ها پاياني نداره و انتهاش خونه هشت نيست و اصلا انتهاش رو نمي شه ديد.نمي دونم اين رنگين كمان بين من و سپيده كي ميخواد ايجاد بشه.

كي ميشه منو سپيده تو يه خونه باهم -مثل اين خونه -زندگي كنيم ،اون با من خوشحال باشه-من هم دركنار اون شاد و خوشحال،بتونيم دستمون رو به هم بديم و با هم باشيم.

هركي بود با اينهمه كليد و راه حلي كه من در اختيارش گذاشته بودم تا بحال اين قفل رو باز مي كرد و تصميم مي گرفت .آخه اين مسئله اينقدر پيچيده نبود كه سپيده تو حلش بمونه.

اميدوارم اونجوري كه قول داده ، بتونه امروز به من اطمينان كنه -براي يك عمر -بحر حال اون به تقدير مجهول من خوش اومده.دوست دارم پايان امروز مثل تصوير زير باشه -يه خورشيد كه از ابرها بيرون اومده!